تبليغاتX
اتاق تمام فلزی

"پدر و مادرت چه شده اند؟"

پسرک قبل از این که جواب دهد سنگ ریزه ای بر می دارد و بی هدف پرتاب می کند.

"مرده اند."

"خودت کشتی شان؟"

"نه بابا! تصادف کردند."

"ها..." غول گنده ی سبز رنگ، پاهایش را که از لبه ی سنگ آویزان است تکان تکان می دهد و ادامه می دهد:

"خوردیشان؟"

پسرک سنگ بزرگتری را برداشته و پرتاب کرده است، و دارد حرکت سنگ را در هوا می پاید. با حواس پرتی می گوید:

"چی را؟"

"پدر و مادرت را دیگر، بعد که مردند"

پسرک بر می گردد سمتش و می گوید:

"ببین! قبلا هم گفتم به ات! ما پدر و مادر هایمان را نمی کشیم! بعد که مردند هم آن ها را نمی خوریم! حالیت می شود؟!" صدایش کمی بالا رفته.

غول سرش را از خجالت می اندازد پایین. با خنگی مشهودی در چشمانش، گازی به استخوانی که دستش است و رشته ی گوشت نیم خورده ای ازش آویزان است می زند. با حالت آشتی جویانه، استخوان و گوشتش را دراز می کند سمت پسرک و می گوید:

"عصبانی نشو. خوب بیا، یک گاز بزن!" آب دهانش را قورت می دهد و مفش را با پشت دستش پاک می کند.

پسرک با نا امیدی سرش را تکان می دهد:

"ما گوشت خام نمی خوریم. ما گوشت خواهر کوچولوهایمان را نمی خوریم. ما اصلا گوشت هم جنس هایمان را نمی خوریم،"

غول همین طور که با نگاه ابلهی زل زده به پسرک، ساکن، دو بار پلک می زند. استخوان را بالا می آورد و گازی ازش می زند. استخوان ساعدیست که کف دست کوچکی که انگشتر شیشه ای قرمزی به یکی از انگشتانش است، به اش وصل است. با دهان نیمه پری که خونابه ای از کنارش روی چانه اش روان است می گوید:

"هه... خوب! چیز،  این پختن که می گویی خیلی خنده دار است. هفته ی دیگر که خواستم بخورمت امتحانش می کنیم."

طناب ضخیمی که به یکی از انگشت هایش بسته را می کشد. سر دیگر طناب به پای پسرک بسته شده و گوشت ساقش را ساییده و از ردش خون ترشح کرده. طناب که کشیده می شود، پسرک با کمر زمین می خورد.

"برویم خانه؟" غول این را می پرسد و عاروقی می زند. انگشتش را توی دماغش می چرخاند.

"برویم"

"رسیدیم خانه، این بستنی که می گفتی خوشمزه است را یادم می دهی؟"

به تیغ آقای ف در جمعه 1388/08/29 8:24 + با

یک هفته پیش: صبحی سه تا بسته شکلات جویده شده کف اتاق پیدا کردیم. کار موش چاقالوی اتاقم است. شکلات ها را یادم رفته بوده توی کمد بگذارم.

چهار روز پیش: صبح که بیدار می شوم، تکه ی بزرگی از گلیم کف اتاق جویده شده است. فکر کنم حواسم نبوده، یک کمی شکلات مالیده شده بوده رویش.

دیروز: میزم لق می زند. پایه اش را نگاه می کنم. جویده شده است. یادم می آید بچه ها که بازی می کردند شکلات دستشان بود. احتمالا مالیده اند به پایه ی میز. برای این موش باید فکری بکنیم.

دیشب: تولدم بود. آخرین چیزی که یادم می آید این است که مست کرده بودیم و با دست کیک می خوردیم و می خندیدیم.

امروز: دیشب کف اتاق خوابم برده بوده. از صبح که بیدار شده ام  هر دو دستم از مچ نیست. از لای خون که سیاه دلمه بسته، هر از گاهی شره ی سرخی می زند بیرون و می پاشد توی صورتم. دقت می کنم در آینه زیاد نگاه نکنم، چون کاسه ی سرم باز است. نصف سمت راست جمجمه ام جویده شده. مغزم مثل کیک گاز خورده ی مانده ای آن تو ضربان می کند، جای چند تا گاز رویش هست. یادم می آید که کیک تولدم شکلاتی بود. به نظرم وسط خواب با دست شکلاتیم سرم را خارانده باشم.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/08/25 14:46 + با
همواره از قلبت پیروی کن فرزند، جز وقتی که دارد به گ_ایت می دهد.
به تیغ آقای ف در جمعه 1388/08/22 9:15 + با

این آقا مطلب من را برداشته و بدون ذکر منبع یا لینک، با عنوان خودش در وبلاگش استفاده کرده. یک نفر هم که به اش تذکر داده ظاهرا ککش نگزیده. خودم هم البته تذکر دادم، ولی فکر نمی کنم اثر کند. فکر می کنم تنها راه برخورد با این جور رفتارها، معکوس کردن اثریست که طرف انتظار دارد. یعنی وقتی کسی چیزی را که مال خودش نیست به نام خودش استفاده می کند، معنیش این است که می خواهد تحسین یا تمجید شود و نظر مثبت جلب کند. به نظرم صحیح ترین راه این است که از همان آدم هایی که جلب نظرشان برایش مهم بوده، یعنی خواننده های وبلاگ، بشنود که این کار بدی است، قابل پذیرش نیست، و آدم های زیادی هستند که تهوعشان می گیرد عوض لذت بردن. به نظرم باید رفت و برای این جور آدم ها کامنت گذاشت و به شان گفت.

پی نوشت: درست است، کولی باز راه می اندازم. سر حقم، و سر کار غلط همیشه راه انداخته ام، دست به یقه شده ام، کتک کاری هم کرده ام، حق دارم بکنم. قضیه هم سر پست من یکی نیست، سر این است که این جور رفتارهای مریض است که باعث می شود یک فضایی مثل وبلاگستان بعد از مدتی جای نفس کشیدنش کم بشود، که عده ای عطایش را ببخشند به لقایش، که مملکت ما این طوری شده که هرجا وارد می شوی بعد از مدتی به خودت می آیی که اعصابت ساییده است.

دومین پی نوشت: این یکی پستش هم دزدی از این پست خواب های یک دیوانه در جهان مسطح است. چند تای دیگر هم به نظرم آشنا آمد، ولی منبعشان را پیدا نکرده ام هنوز.

پی نویس سوم: جماعتی به بنده می تازند که چرا سخت گرفته ای، انگار طرف حرکتی که کرده ارث بابایش بوده و من نباید از گل نازکتر بگویم که نبادا تریج قبای آقا ترک بردارد، و یک عالمه آدم هم "متعجبند" که من "بزرگوار نیست" و "گذشت ندارم" و "کولی بازی در می آورم یا "واکنش شدید" بروز می دهم و "از من انتظار نداشته اند". انگار شایسته تر این می بود که بنده مثل بچه های خوب با گردن کج بروم در بزنم و مودبانه خواهش کنم که اگر برایشان زحمتی نیست مرحمت کنند مطلب بنده را که لطف کرده اند ازم دزدیده اند، یک لینکی چیزی پایش بگذارند.

برای من اما، این داستان ربطی به بزرگواری ندارد. خودم را هم لزومی نمی بینم گول بزنم. کار بد، بد است. کار بد وقیحانه، بدتر است. موجه کردن این ها اما، از همه شان بدتر است. در برابر کار نادرست واکنش نشان دادن کولی بازی نیست. به قول سرمه همین کارها را دیده ایم و از کنارش گذشته ایم که آخرش شده این وضع، این جناب و آن یکی. من نخواستم کسی طرف را بنوازد یا بنماید. خواستم به اش گفته شود که کارش پذیرفته نیست. برایم واضح است که قضیه این نیست که کسی "جان بر کف" من باشد و برود به یک آدمی که یک فضایی را آلوده می کند تذکر بدهد. قضیه این است که همه مان همیشه نشسته ایم و هیچ کاری نکرده ایم که الان همه محیط هایمان آلوده است. مردم توی صف می زنند، حق هم را بر می دارند، دروغ می گویند، تقلب می کنند، در هر مقیاسی، در هر رده ای. هولناک ترین قسمتش این است که آن کسانی که کاری نمی کنند، به کسی که بخواهد کاری بکند طعنه اش می زنند، رویش برچسب می چسبانند و هزار داستان دیگر. انگار من عجب آدم نابابی باشم که مودبانه از یک بابایی خواسته ام پایش را از حق من بکشد بیرون. همین است که این شده که آن آدم نه تنها مودبانه بابت خطایش عذرخواهی نمی کند، با وقاحت فحش و بد دهنی می کند. همین است که این مملکت عزیز ما جایی شده که یا زورت می رسد طرفت را گوشمالی دهی، یا باید بنشینی به خودخوری. این جور جایی یعنی جنگل. این بد است، خیلی بد.

پی نوشت چهارم: همه ی پست های عاریتی از وبلاگ مذکور حذف شدند. کار صحیح، شایسته ی تحسین است، حتی اگر به جبران اشتباه باشد.

پی نوشت پنجم: ظاهرا حرکت های مدنی این جوری به نتیجه می رسند، یا حداقل قرار است برسند.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/08/19 17:9 + با

روی مبل نشسته اند دو نفری، بعد از هم آغوشی پر جنب و جوش و داغشان، دست ها گل گردن هم، خسته، راضی.

زن صورتش را می مالد به سینه ی مرد، چشم هایش را بلند می کند و با لرزش مهربانانه ای در صدایش، می گوید:

"خوبی عزیزم؟ چیزی می خواهی برایت بیاورم؟"

مرد آن یکی دستش را که آزاد است دراز می کند سمت میز کناری و بطری نصفه ی آب را بر می دارد. می گوید:

"نه عزیز دلم، همین آب خوب است."

زن که موج عاطفه ی درونش، الان دیگر به حرکت افتاده، عاشقانه می گوید:

"آب میوه هم داریم ها، هم آب پرتقال داریم هم آب طالبی تازه برایت گرفته ام، خنک است. قهوه هم می توانم برایت بگذارم، یک دقیقه است عزیزم."

مرد لبخند خسته ای می زند، سر زن را می بوسد و پاسخ می دهد:

"نه عزیزم، همین آب خوب است."

زن انگار حرفش اصلا قطع نشده باشد ادامه می دهد:

"چایی هم هست. چایی می خواهی؟ آب جوش است. کیک شکلاتی هم گرفته ام با چایی خوشمزه می شود. دوست داری برایت بیاورم عشق من؟ از آن شکلاتی ها هم که دوست داشتی برایت گرفته ام. توت فرنگی با خامه هم الان می چسبد. می خواهی؟..."

مرد با تقلا و با رگه ای بی صبری در جبین، به زور خودش را لای مکث کوتاه بین دو جمله ی زن جا می کند:

"عزیزم! هیچ چی نمی خواهم، گفتم که. الان میلم به چیزی نمی رود. الان فقط تو توی بغلم باشی ..."

زن قبل ازین که حرف مرد را ببرد، مکث کوتاهی می کند:

"وا؟ تعارف می کنی عزیزم؟ بستنی هم داریم ها! فقط به من بگو چی می خواهی عشق من..."

مرد، سگرمه ها در هم، بطری آب را روی میز می گذارد و با همان دستش که حالا آزاد شده، دست می کند از زیر میز شات گانی در می آورد و یک دستی، به سبک فیلم های بازاری جنگی مسلحش می کند:

"کلیک، کلاک!"

بعد همان طور که انگشتش روی ماشه است، دژم، خیره به زن، چیزی نمی گوید. رو به زن می گوید:"

عزیزکم، من الان چیزی که می خواهم این است که به سوال های خیلی زیادی جواب ندهم!"

زن دهانش را باز می کند، نگاهش می دود سمت اسلحه ی آماده به شلیک، اشک می دود توی چشم های درشتش، دهانش را بی کوچکترین صدا می بندد. کله اش را فرو می کند توی سینه ی ستبر مرد. مرد گره دستش را دور شانه ی زن تنگ تر می کند، انگشت روی ماشه ی شات گان ، ابروها گره خورده، زیج ، دلاورانه زل می زند به روبرو.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/08/18 2:24 + با

من و کیوان و خاله جان توی آشپزخانه داریم صبحانه می خوریم. بردیا – پسرخاله ی لات فیلسوف من - توی اتاق، خواب است، عادت دارد تا کسی نیاید بلندش کند از تخت نمی آید بیرون. خاله جان کشف می کند که کیوان همه ی پنج شش جور قرصش را چند هفته ایست که قر و قاطی و غلط و غولوط خورده است.  کیوان ترجیح می دهد برود دنبال بردیا، که زیاد هم دم پر نباشد.

{صدای مهربان کیوان با لحن بچه گانه از توی اتاق}

"به به این اقا پسره کیه چشاشو باز کرده؟"

{لحنش بچه گانه تر می شود)

"یه بوس می دی بابا؟"

{یک لحظه مکث}

{شترق!}

{صدای عربده ی کیوان بلند می شود}

"آخه چرا تو گوش من می زنی؟!!"

{یک لحظه مکث}

{شترق!}

{سکوت طولانی}

من و خاله جان از خنده پس افتاده ایم.

به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1388/08/14 3:42 + با

روباه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی ..."

بوم!

شکارچی ها که از کمین گاهشان پشت بوته ها بیرون آمدند، یکیشان رفت پوست جسد بی جان روباه که گلوله ای جمجمه اش را متلاشی کرده بود بکند، و دیگری رفت تا از بالای درخت ماکت کلاغ قالب پنیر به دهن را بیاورد پایین.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/08/11 3:18 + با

من در اتاقم با دو تا عنکبوت، یک دانه بردیا و یک عدد موش هم اتاق هستم. دوتای اول خیلی سکسیند، سومی پسرخاله ی لات فیلسوفم است و چهارمی را معمولا شب ها می بینم.

هفته ی اول: به من در مورد زندگی در استرالیا هشدار می دهند. این که عنکبوت های ردبک (که خوب قرمزند) و بلک ویدو (که خوب سیاه است) زهرشان کشنده است. این که حتی در سیدنی هم بهتر است اول توی کفش و توی رختخواب و توی کاسه مستراح را نگاه کنی که مار و جک و جانور دیگری تویش نباشد، و این که حتی وسط شهر هم توی بوته ها به احتمال زیاد مار هست، تلویزیون دارد برنامه ی "مرگبارترین حیوانات دنیا را پخش می کند. از 12 تای اول هر 12 تایشان اهل استرالیایند. حتی یک جور مورچه توی نیوزیلند هست که از بالای درخت می پرد و نیشش کشنده هست. ظاهرا این جا همه ی جک و جانورها اهل کشتنند.

هفته ی دوم: توی این هفته سه بار شب ها با یک موش چشم در چشم شده ایم. نگاه خوش اخلاق و گردالویی دارد. شب ها دائم به این فکر می کنم که ما توی خانه ی تکی زندگی می کنیم که دور و برش پر از دار و درخت و علف های بلند است.

سه روز پیش: بالای سرم روی دیوار اتاق یک عنکبوت می بینم به اندازه ی یک بند انگشتم که مثل قیر سیاه است. در کمال خونسردی از اهالی خانه می پرسم که آیا این خطرناک است یا نه. همه متفق القول به ریشم می خندند.

پریشب: از صدای خش خش کیسه پلاستیکی رخت چرک ها از خواب می پرم. موش خوش اخلاق توی کیسه است. یک هفته است کیوان – شوهرخاله- دارد برایش نقشه می چیند. راحت می توانم در کیسه را بگیرم و دستگیرش کنم. به نگاه شکمو و خوش خلقش فکر می کنم. پتو را می کشم روی کله ام و می خوابم.

دیشب: روی زمین پای لپ تاپ خوابم برده است. از خواب می پرم. پتو را تا روی سینه ام بالا کشیده ام. بالای پتو موش ایستاده است. نگاهم که به اش می افتد نزدیک است جیغ بکشم. می توانم قسم بخورم که موشه هم جیغ می کشد. هر دوتا بر می گردیم و در دوچهت مخالف فرار می کنیم.

امروز: کیوان می پرسد " موشه را باز هم می بینی؟ مرگ موش ها اثر کرد؟" می گویم "نه دیگر ندیده امش، فکر کنم ترتیبش داده شده باشد." کیوان خیالش راحت می شود. اگر بخواهیم با هم زندگی کنیم، باید با موشه صحبت کنم که کدام لباس هایم را حق ندارد بجود.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/08/09 12:29 + با

کیوان – شوهرخاله- زانو زده روی زمین، دستکش های لاستیکی دستش کرده و دارد پشت یخچال را مرگ موش می ریزد. در همین حال برا من توضیح می دهد: "مرگ موش های اینجا با ایران فرق دارد. موش که می خورد تشنه اش می شود و می رود بیرون خانه و می میرد. مثل آن ها هم سمی نیست." و بعد می رود توی انباری که کیسه ی مرگ موش را بگذارد سرجایش. خاله جان سر می رسد و می بیند کف آشپزخانه پر از دانه های لاجوردی مرگ موش است. در می آید به جیغ جیغ که: "کیوان! این ها چیه این کف؟!"

کیوان کله اش را با دستکش مرگ موشی می خاراند: "فک کنم کیسه هه سوراخ بوده." قیافه ی مظلوم به خودش گرفته و آماده است برای دعوا شدن.

خاله فرکانس مکالمه اش را زیرتر می کند: "سوراخ بوده شد حرف؟! کل کف آشپزخانه پر از مرگ موش است! بردیا یکی از این هارا بخورد که بچه درجا می میرد!" رسما دارد جیغ می کشد.

بردیا خان پسرخاله ی لات فیلسوف بنده است، چهارسال و نیمش است. خاله جان می آید نفسی چاق کند برای راند دوم حملات که من می پرم وسط: "نه خاله جان، نمی میرد ها، تشنه اش می شود!" خاله یک لحظه خنده اش می گیرد. تا می آید قیافه ی عصبانیش را بازسازی کند من ادامه می دهم: "خاله جان اگر دیدی بردیاهه تشنه اش شده و می خواهد از خانه برود بیرون، نذار برود!"

"خاک بر سر خرت!" خاله جان این را می گوید و پقی می زند زیر خنده. کیوان عرق صورتش را پاک می کند.

به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1388/08/07 13:44 + با

- می دانی، بعضی ها آن قدر HOT اند، آن قدر جذابیت جنسی دارند، آن قدر رفتارشان و حرکاتشان لوند است و آن قدر خودشان را خواستنی درست می کنند که دلت می خواهد حتما باشان بخوابی. ولی در مقابل این ها، یک سری دیگر هستند که آن قدر ساده اند،آن قدر گلند، آن قدر نازند، آن قدر مهربان و خوش قلبند، آن قدر با صفا و مثبتند که دلت می خواهد حتما باشان بخوابی ...

- برو گم شو کثافت!

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/08/05 18:34 + با
عشق یعتی این که از لا و لوی مزه ی سیگار و گوجه فرنگی و کاهوی مانده و تخمه آفتاب گردان و خورش بادمجان و آدامس بادکنکی و خیار پلاسیده و آش رشته و کا ند م با طعم موز و عاروق و ترشی معده، وقتی می بوسیش فقط طعم لبش را تشخیص بدهی.
به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1388/07/30 5:19 + با
بهترین قسمت زندگی در این مملکت کانگوروها این است که می توانی صبح تا شب به روی همه لبخند بزنی بدون این که هیچ مادر قح_به ای فکر کند یک خیالی داری یا کو نی ای چیزی هستی.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/07/27 15:4 + با

کم کم شروع می کنی به زل زدن به ک و ن مردم!

پ.ن: امروز خودم را در حالی دستگیر کردم که زل زده بودم به لنبر یک ننه مرده ای، دنبال برچسب made in می گشتم. نتوانسته بودم تشخیص بدهم طرف کره ای است یا چی.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/07/27 14:58 + با
این فصل زندگیم دیگر تقریبا به آخر رسیده است. در سراسر این قصه ی کندن و رفتن از جایی که دوستش ندارم و از میان مردمی که دوستشان ندارم، فقط آن موقعی روحم قلقلک می شود که با آن بعضی های محدودی که راهشان داده ام درون خودم روبرو می شوم. آن موقعی که آغوش خداحافظی یک مرد، یک لحظه بیشتر از همیشه طول می کشد، یا دستی که یک لحظه بیشتر از همیشه فشرده می شود، یا اویی که آخر از همه خبر می شود و اول از همه از آن سر شهر خودش را می رساند، یا آن یکی که بعد از آغوش خداحافظی، شانه ام را می بوسد. و همه شان که مختصر فقط می گویند "مواظب خودت باش"، و پشتشان را می کنند و می روند.

دیشب دوستانم آمده بودند خداحافظی.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/07/14 16:1 + با
انگار راستی راستی دارم می روم. کم تر از یک هفته مانده، و من کم کم دارد حالیم می شود. دیشب برای بار اول لبخندکی روی لب هایم آمد از بابت این قضیه.

20 کیلو بار می توانم ببرم، و تا الان 60 کیلو پسته و سوهان و گز و پولکی و نبات و زعفران و میوه خشک و بادام و کرم موبر و کوفت و زهرمار این و ان بارم کرده اند که یالا ببر برای خودت و خاله و این ها، خوشمزه است، لازمت می شود. پوست کنده به همه شان می گویم که نمی برم هیچ کدام را، من از زحمت شما حالی را که باید می بردم برده ام و الان حسابی خوشحالم، ولی این ها را نمی برم! بعد یک کمی هر کسی به یک نحوی سعی می کند گولم بزند یا بحث کند یا ارعابم کند که مال خودش جایی نمی گیرد و چیز خوبی است و دلم تنگ می شود و این ها، یا این که خاله و بچه هایش که دارم می روم پیششان گناه دارند و دلشان می خواهد و ادامه حیاتشان در مملکت غریب به همین چیزها بسته است. من توی رویشان می خندم و به آن هایی که زیاد اصرار می کنند می گویم که لطفا مزخرف نگویند.

بعد همه زرت و زرت احساساتی می شوند. می گویند دلمان برایت تنگ می شود. من می گویم چرا؟! ما که سالی یک دو بار هم را بیشتر نمی دیدیم، و خوب همان سالی یک بار را هم احتمالا من بیایم این ورها. بعد می گویند ولی تو دلت تنگ می شود، مطمئنیم! انگار خلاصه این وسط یک دلی باید یک تنگی بشود، وگرنه داستان رسمیت پیدا نمی کند.

بعد همه می پرسند کی دقیقا داری می روی؟ و من می گویم پنجشنبه، و بعد همه انگار خیالشان راحت شده باشد می گویند اوووه! می بینیمت تا آن موقع پس! و من هم می گویم جدا؟!

به تیغ آقای ف در جمعه 1388/07/10 13:45 + با

شب است. دم در خانه ی میزبانمان، در سکوت، بهمن کوچک هایمان را دود می کنیم که بعد در بزنیم و برویم بالا. سرهایمان پایین است، بی حوصله ایم، انگار سوسک لگد خورده. بابک پک آخر را می زند و ته سیگار روشن را پرت می کند سمت گربه ی سیاهی که دو سه متری آن طرف تر سرش به زباله ها گرم است: "هشش!". گربه تکان نمی خورد.

"یک زمانی توی این شهر گربه ها ما را تخمشان حساب می کردند. هه. ناسلامتی آدم این شهریم."

زهرخندی می زند: "آدم؟!" لاغر شده است. گودی دور چشم هایش به سیاهی می زنند.

می گویم: "نه واقعا. راست می گویی، ولی این جا هنوز حداقل من موجود هوشمند این شهرم و او گربه اش" ته سیگارم را زیر پا له می کنم. می دوم سمت گربه و بلند داد می کشم: "گمشو مادر قح_به! چخ! هنوز کارمان به آن جا نکشیده!"

گربه با ونگ بلندی می جهد به فرار.

 "آفرین. شرفمان را به اش ثابت کردی؟" اثری از ریشخند در کلامش نیست.

زنگ در را می زنیم. بالا که می رویم، زیر چشمی گربه را می بینم که چندمتری بیشتر دور نشده، با همان ژست بی اعتنا بر می گردد سر آشغال ها.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/07/07 12:6 + با
دنیایی که می شناختم، آن هنگام یکسره فرو ریخت که زنبوری را دیدیم که بر سر کندو نشسته بود، پاهایش را آویزان کرده بود، و به جد استمنا می کرد. کاش می دانستم کدام مادر قحبه ای به ما آموخت عسل "ان" زنبور است.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/07/04 13:27 + با
"عشق" یعنی وقتی با "او" خوابیده ای تصاویر پستا ن های درشت تر "آن یکی" توی ذهنت رژه نروند.

به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1388/07/02 11:6 + با

با درد، روی تخت فیزیوتراپی دراز می کشم. پیر مرد نحیفی روی تخت کناری خوابیده و الکترود ها روی گردنش قرار گرفته اند. عضلات گردنش با جریات برق شل و سفت می شوند. چهره اش در هم است. معلوم است بدفرم درد دارد. فیزیوتراپ الکترود ها را روی کمرم تنظیم می کند.

"می گذارم روی 15.خوب است؟"

"یک کمی بیشتر"

"17؟"

جریان برق پدرم را در می اورد. "خوبه! ممنون!"

"بیشتر نکنم پسر شجاع؟!"

متلک را می اندازد و از کابین می رود بیرون سراغ سایر مریض ها.

کمی بعد تر، به شوک اولیه جریان برق عادت کرده ام، آن قدرها هم درد ندارد. فکر می کنم جریان برق بیشتر شود برای درمان بهتر است، ولی رویم نمی شود فیزیوتراپ متلک گو را خبر کنم. می چرخم سمت دستگاه. یواشکی درجه را می گذارم روی 18. گزگز جریان برق تغییری نمی کند. خیالم راحت می شود. پیرمرد خرخری می کند. حیوانکی، با این سن.

با احتیاط، می روم تا 20. هیچ فرقی نمی کند. یارو حق داشت انگار متلک بگوید، با این هیکل.

25؟ خبری نمی شود. 30؟ 35؟40؟ انگار نه انگار. ظاهرا همان شوک اولیه کلافه ام کرده بوده فقط.

50؟ 75؟ 100؟ 150؟ دهه! ده برابر! چرا هیچ احساسی ندارم؟ مشکوک است.

نگاهم از درجه ی دستگاه می دود روی بدنه ی دستگاه، و بعد آرام آرام سیم های الکترود را دنبال می کنم که از کنار تخت من رد می شوند و می روند سمت تخت پیرمرد.

دست هایش انگار در نیمه راه گردنش خشک شده باشند. عضلات گردنش از زور انقباض در حال انفجارند، خلط و  آب دهان از گوشه لبش روان است. چشمان از حدقه در آمده اش به سقف خیره مانده اند. رد خونی که از سوراخ دماغش راه افتاده، از روی یقه اش روی متکا چکیده و لکه ی پهن سرخی به جا گذاشته است.

آرام و بی صدا کفش هایم را می پوشم و بدون خداحافظی راه می افتم سمت در خروجی. فکر کنم باید دنبال یک فیزیوتراپی دیگر بگردم.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/06/31 11:14 + با

من فکر می کنم هیچ گاه ازدواج نخواهم کرد، چون اصلا برایش ارزش قائل نیستم، عین خیالم نیست، زندگی مشترک دوست ندارم، و بعید می دانم هیچ وقت هیچ آدمی آن قدرها برایم مهم شود که خرده فداکاری های لازم زندگی مشترک را حاضر باشم انجام بدهم.

من فکر می کنم هیچ گاه فرزند دار نخواهم شد، چون بی نهایت برایش ارزش قائلم، مسوولیت سرنوشتش و تربیتش و آینده اش برایم خیلی خیلی مهم است و بعید می دانم در هیچ دوره از زندگیم آن قدرها آدم حسابی بشوم که از عهده اش بر آیم.

دنیای نکبتی ایست. راه های متضاد به نتایج یکسان می رسند. آدم نمی داند بالاخره خودش راه را انتخاب کرده یا راه او را انتخاب کرده یا بالاخره چی.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/06/16 10:23 + با

چشم ها پنجره های روحند.

چشمان خون رنگ آتشین شیطانیش، از نزدیک به چشمانم خیره اند، درون روحم را می کاوند.

غریبه ای که در آینه مرا می نگرد، ازین پس مرا زندگی خواهد کرد

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/06/14 11:15 + با

بیدار که می شوم، از آرنج تا مچ، دستانم یکسره خونیست

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/06/10 16:41 + با
نترسین، نترسین، ما همه با هم هستیم

.....

بترسین، بترسین، مام همه با هم هستیم!

(نوای با تو م در پس زمینه نواخته می شود)

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1388/06/08 14:25 + با
خدایا، ای خدای بزرگ من، یک کمی یواش تر، درد دارد

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/06/07 8:4 + با

زن دستش را می گذارد روی گونه ی مرد که دراز کشیده است، با احساسی عمیق ته چشمان شیدایش و لرزشکی در صدایش، با عاشقانه ترین لحنی که بلد است می گوید:

"الهی که من قربون چشمات برم"

"لازم نکرده. لخت شو"

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/06/03 9:6 + با
من که بلرزم، هر که دور و برم باشد می لرزد

(از عقاید یک پستا ن)

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1388/06/01 16:21 + با
مادر جان عادت دارد سوال های بدیهی می پرسد، در زمان های نامربوط.

خسته و له، کلافه از درد کمر، زنگ زده ام منزل.

"مادر جان این ارتوپد که می گفتی سر بوستان، دقیقا کجاست؟"

"دکتر ارتوپد؟"

"نه مادر جان، مهندس ارتوپد!"

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/05/28 9:39 + با

می دانی، بعضی چیزها توهم است.

فرضا هم آغوشی رویایی ای انجام داده اید، تنگ چپیده اید در بغل هم. فرضا او دقیقا اندازه اش قالب آغوش توست. فرضا یک دستت را انداخته ای دورش، او صورتش را قایم کرده در سینه ی تو، تو لپت را چسبانده ای به موهای او، که با هر نفسی که تو می کشی این ور آن ور می شوند و غلغلک می اندازندت. مثلا احساس می کنی تو محافظش هستی، که تا آخر دنیا باش هستی و او یگانه عشقت و عزیزترین داراییت است. مثلا او هم احساس می کند یک پناه دارد، که در آغوش تو و با تو، جایش امن است. این احساس زیبا، این احساس مقدس عشق و امنیت، دقیقا چرند است، توهم است. یک سوسک رهگذر می تواند صاف بشاشد توی تمام این لحظه، انگار که از بیخ امنیتی در کار نبوده. یا مثلا بابا یا ننه ی یکی تان که زرتی در را باز کند و شما ها را ک_ون لخت ببیند، یا اصلا یکیتان شاشش بگیرد، کار "لحظه" تان تمام است. از آن عمیق تر و بنیادی تر، تو خودت خوب می دانی که هم الان که او، عشق زندگیت، از در برود بیرون، اگر پا بدهد و ایزد قسمت کند و یکی بهتر بیاید تو، خوب آمده است دیگر ، قدمش سر چشم. او ولی، شاید نداند که توی عاشق نستوه و شوالیه ی دلیر، محافظت از یکی دیگر که هیچ، تنبان خودت را بتوانی نگاه داری ماه قاچ کرده باشی انگار. حقیقت این است که کل آن لحظه ی زیبا، عاشقانه، پر احساس، پروانه ای، و چه می دانم هر کوفت دیگری، حقیقتش بر پایه ی هیچ است، بنیادش بر پشم است، فلذا، ارزشش نیز.

بعضی چیزها پندار است، همان قدر هم می ارزد، حتی کمتر.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/05/24 22:54 + با
{مرد، مست، لیوان نیمه پر را روی میز می گذارد. چشمانش خمار است. موزیک ملایمی در حال پخش است}

مرد: بیا با هم بخوابیم.

{زن شروع به در آوردن لباس هایش می کند}

مرد: چه کار داری می کنی؟

زن: مگر نگفتی با هم بخوابیم؟

{دستش روی پ_ستا ن بند سرخش بی حرکت مانده}

مرد: آره، آهان! گرمته؟

زن: نه هیچی.

{لباس هایش را دوباره تنش می کند. متکایی زیر سرش می گذارد و می خوابد}

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/05/21 8:24 + با
دو نفری وارد منزل می شویم، تنها. مدتی منتظر این قرار خصوصی بوده ایم. قبل از هم آغوشی، من می چپم توی مستراح. در نیمه باز است و از لای در بیرون را می بینم، سوسکی با تفرعن رژه می رود سمت نشیمن.

"عزیزم، یک سوسک دارد می آید طرف تو ها!" این را من می گویم.

{صدای شکستن چیزی می آید}

{سکوت}

{صدای جیغ وحشت زده ای بلند می شود}

{سکوت}

{صدای کوبیدن چیزی نرم، مثل دم پایی}

{صدای فحش}

{صدای کوبیدن چیزی، خیلی سنگین تر و محکم تر از دم پایی. صدای خرد شدن کاشی های کف نشیمن}

{صدای فحش دادن هیستریک ادامه دارد}

{صدای نفس نفس زدن های وحشت زده، و هم زمان صدای دویدن}

{سکوت}

{صدایی شبیه به گلنگدن}

بوم! {صدای شلیک گلوله}

{سکوت}

من که کارم نیمه تمام مانده، با شوار پایین تا روی کفش هایم، نگران، یواشکی سرک می کشم سمت نشیمن.

رگه ی پهن خونی، از در اتاق به سمت بیرون جریان دارد. سوسکی، ظفرمندانه، چلاقان چلاقان از روی خون ها می گذرد. رد پای سرخش روی زمین لخت باقی می ماند.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/05/19 11:19 + با